عنایتِ شبانه!
مردی صالح از اهل دهقانان (از توابع اصفهان) گفت:
« یک روز به امامزاده قیس مشرف شدم و خیال داشتم به همگین ( از توابع سمیرم و اطراف شهرضای اصفهان ) بروم.
هوا
سرد بود. تاریکی شب مرا گرفت و راه را گم کردم. با خود گفتم امشب از سرما
هلاک می شوم و یا آن که گرگ مرا می درد. بیچاره شدم و همان جا به امام
زمان علیه السلام متوسل گشته و زاری نمودم.
ناگاه هوا روشن شد و مثل
این که کسی دستم را گرفت. طولی نکشید که به سرعت، سه فرسخ را طی و خود را
در قبرستان همگین دیدم و باز هوا تاریک شد. »
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۸ ب.ظ توسط ســــهیلا
|